مقالات مدیریتی
1399/06/01 11:50

علیپور

آمد سمتم و بی هوا بغلم کرد و خندید. کمی چندشم شد. صورتش به خاطر سرمای زمستان خشکی زده و پوسته پوسته شده بود. دور چشمهای قهوه ایش با همه معصومیتی که داشت سفیدک زده بود و مثل این بود که وقتی از خواب بیدار شده کسی به او نگفته برود و صورتش را بشورد. صورت گردی داشت با موهای ژولیده خرمایی که از زیر مقنعه بیرون زده بودند. مقنعه ی چروکش هیچ وقت درست سر جاش نبود و دوخت پایینش چرخیده بود و رفته بود کنار گوشش.

 

لبخندی زورکی به او زدم و خودم را از دستش نجات دادم. علیپور با آن دل مهربانش با هر کدوم از بچه ها یک جور خوش و بش می کرد و سر به سرشان می گذاشت. از نظر علیپور همه خوشگل بودند. مثلا من با اون ریزه میزگی ام و صورت تپل و چشمهای بادومیم از نظرش خیلی ناز می اومدم. وقتی من رو می دید با اشتیاق سمتم می اومد و لپهام رو می کشید و به زور ماچ آبدارم می کرد. زنگهای تفریح سعی می کردم ازش فرار کنم اما اون همیشه زرنگ تر از من بود و سر بزنگاه سر می رسید و منم مجبور می شدم لقمه ام رو با او تقسیم کنم.  سر سیاه زمستون وقتی بقیه با کاپشن توی صف مدرسه و باز مثل بید می لرزیدند، علیپور با یک مانتوی کهنه و دستهای خشک شده از سرما سرخوشانه می خندید و شعار از جلو نظام  و مرگ بر آمریکا را محکم تر از بقیه سر می داد.

خیلی از زندگی اش چیزی نمی دانستم اما می دانستم که علیپور با بقیه فرق دارد. ۸ تا بچه بودند که علیپور ما یکی مانده به آخری بود. ته کوچه پس کوچه های خیابون سجاد توی یک خونه قدیمی زندگی می کردند.  درسش أصلا خوب نبود. از نظر بعضی ها خنگ بود. اما من أصلا دوست نداشتم باور کنم کسی خنگ و بی استعداد باشد. مگه می شد خدا اینقدر بیرحم باشد یکی را اینقدر خنگ و بدبخت آفریده باشد و یکی مثل اسنقی دردانه ی خانم فلاحی، خوشگل و باهوش! اسنقی دختر یکی از معلم ها بود و به خاطر مادرش به مدرسه ما می آمد. خانم فلاحی دوستش داشت و همیشه او را مبصر کلاس می کرد. 

 

  یک بار که سرگروه درس ریاضی شده بودم تمام تلاشم را  کردم که ثابت کنم علیپور خنگ نیست. همه کاری کردم که نمره اش از ده رسید به پانزده! جوری جفتمان ذوق زده شدیم که گذاشتم راحت از اون ماچ های آبدار ازم بگیرد، بدون اینکه بعدش بروم و صورتم را بشویم.

 

ما بچه ها علیپور را دوست داشتیم. همیشه می خندید. دقیقا نقطه مقابل اسنقی دردانه خانم فلاحی بود.

هرچقدر علیپور نامرتب بود، اسنقی تمیز. هرچقدر علیپور مهربان بود، اسنقی مغرور.

 

علیپور أصلا برایش مهم نبود که چرا هیچ کس جز اسنقی مبصر نمی شود. برایش مهم نبود چرا بهترین جایزه ها باید به اسنقی برسد. در بدترین شرایط هم بیخیال بود و هیچی برایش مهم نبود. همیشه بلد بود خوب قربان صدقه برود. حتی قربان صدقه خانم فلاحی، حتی اسنقی!

خانم فلاحی معلم کلاس چهارم ما بود. تر و تمیز با مانتو و شلوار اتو کشیده قهوه ای رنگ که در سال ۶۸ بر خلاف معلم دینی که تا کردن چادرش یک ربع از وقت کلاس را می گرفت، موهای رنگ کرده اش رو فوکولی از زیر مقنعه بیرون می گذاشت. صورت سبزه و قد بلند و دماغ کشیده ای داشت که وقتی راه می رفت یاد زن اقای تناردیه می افتادم که از قضای روزگار تبعیدش کرده اند این مدرسه ی دور افتاده و مجبور شده برای مجازاتش با بچه های فقیر و کر و کثیف  این محل سر و کله بزند.

 از همان روز اول مهر که وارد کلاس شد، مثل کسی که وارد محفل جزامی ها شده، با دستمال سفیدی جلوی دماغش را گرفت و اولین کاری که کرد این بود که پنجره ها رو باز کند تا هوای تازه بیاد. نگاهی طولانی به تک تک ما کرد و شغل پدرهایمان را پرسید.

در نگاهش تهوع ظریفی موج می زد. در دلش لعنت می فرستاد به کسی که به این مدرسه تبعیدش کرده. با هر جون کندنی بود باید شروع می کرد. وقتی به هوای کلاس عادت کرد، دستکش های سفیدش که از تمیزی برق می زد را با آداب مخصوص به خودش دستش کرد و گچ رو برداشت و شروع کرد به نوشتن:

شنبه ها ناخن

یکشنبه ها ریاضی

دوشنبه ها مو

سه شنبه ها فارسی

چهارشنبه ها لباسها مخصوصا جورابها

پنجشنبه ها اجتماعی

 

ما خیلی درک نمی کردیم منظورش چیست. ذل زده بودیم به او که این معلم عجیب غریب چه جور معلمی قرار است باشد.

خیلی طول نکشید که بالاخره اولین پاتک رو زد. همان روز ۴۰ تا بچه ۱۰ ساله را جلوی تخته سیاه به صف کرد و مجبورشان کرد مقنعه هایشان را در بیاورند. مات و مبهوت مانده بودیم چکاری می خواهد با ما بکند. با آداب مخصوصی جلوی دماغش را پوشاند و دو تا خودکار از اسنقی که میز جلو نشسته بود گرفت.

دلم بی خودی شور می زد. علیپور خنده رو، همانجور که لبخند به لب داشت توی صف ایستاده بود. نگران خودم بودم یا نگران علیپور؟  اما علیپور بیخیال از هر اتفاقی فقط می خندید. هر از گاهی مزه می ریخت و قربون صدقه خانم فلاحی می رفت که از نظرش اینقدر خوشگل و مهربان بود.

 معلم لای موهای همه را تک تک بررسی کرد که شپشی در کار نباشد. به علیپور که رسید قیافه اش به طرز دلشوره آوری عوض شد.  خانم فلاحی به علیپور گفت که به مادرش بگوید فردا به مدرسه بیاد.

... اون روز و روزهای بعد هم گذشت.

 

سرکلاس همه محو نوشتن تمرینهای ریاضی  بودیم که یهو برق از سر همه بچه ها پرید. دفتر و کتاب بود که وحشیانه به سمت تخته سیاه پرتاب می شد. پشت بندش علیپور بود که با چشمهای گریان وسط کلاس هل داده شد. ضربان قلبم رو در دهانم حس می کردم. دخترک بیچاره هق هق میزد. مقنعه اش پیچ بیشتری خورده بود و تقریبا از سرش افتاده بود. هنوز دستانش از سرما خشکی داشت.. خشکی های صورتش به خاطر گریه ای که پهنای صورتش را گرفته بود قرمزتر شده بود و هر آن ممکن بود خون به بیرون شیرابه بزند. آب دماغش راه افتاده بود و با اشک چشمش از گوشه لبش به زمین می ریخت.

 

سوزش پوست صورت را زیر اشک ها حس می کردم، همینطور سوزش شکستن غروری که جلوی چشم همه ما زیر پا لگد می شد و چیزی از آن باقی نمی ماند. دوست داشتم چشمانم را ببندم و هیچی نبینم. حس تنفر و دلسوزی با هم مخلوط شده بود می خواست از تن نحیفم بیرون بزند و برود یقه خانم فلاحی را بگیرد. خانم فلاحی خطکشش را برداشت. نمی دانم چرا قبلا به خط کش توجهی نکرده بودم. برایم عجیب بود معلمی با خط کش به جان بچه ای بیفتد و کتکش بزند. شنیده بودم پسر ها را در مدرسه کتک می زنند اما دخترها را نه! دیوی شده بود که هیچ چیزی نمی دید جز نفرتی که در وجودش شعله می کشید و دوست داشت سر مظلوم ترین بچه کلاس خالی کند.

خط کش بلند می شد و با نفرت روی سر و صورت و بدن علیپور پایین می آمد. صورت فلاحی از شدت عصبانیت به سیاهی می زد. پره های بینی اش با هر بار پایین آوردن دستش بیشتر بازو بسته می شد.

بند دلم پاره شد و من جای علیپور نیست و نابود شدم. لال شده بودم و چشمانم دیگر نمی دید. همه درد عالم ریخت توی دلم. دیگر حرفهای خانم فلاحی که سر علیپور فریاد می کشید را نمی شنیدم. بعدها فهمیدم به خاطر کثیف بودن دفتر ریاضی اش و انجام ندادن تکلیفهایش او را تنبیه کرده. آن هم تنبیهی که جای آن برای همیشه بر پیکر من باقی ماند.

بعد از کلاس دویدم سمت خونه. منتظر نشدم که چشم در چشم علیپور بشوم. انگار من کتک خوردم و دوست ندارم کسی من را با آن وضع ببیند.

فردای آن روز دوست نداشتم به مدرسه بروم. هیچ کس از من نپرسید چته؟ که اگر می پرسید شاید می گفتم و شاید هم کسی پیدایش می شد و غرور شکسته ام را ترمیم می کرد. برای هیچ کس أصلا مهم نبود. به زور و کشان کشان خودم را به مدرسه رساندم. در صف از نگاه علیپور فرار می کردم. اما علیپور .... انگار هیچ اتفاقی برای او نیفتاده بود. سر صف با قدرت هرچه تمامتر فریاد می زد مرگ بر آمریکا.

در کلاس برخلاف دیروز، دیو تبدیل به فرشته شده بود. شاید  فهمیده بود چه گندی زده. شاید هم همه جوانب را سنجیده بود و این گند را زده بود. لحنش با علیپور مهربان تر شده بود. اما خوب، شانسی که داشت نه تنها خود علیپور بلکه حتی یکی از ما چهل نفر هم این حق را به خودش نداده بود که برود و جریان را برای کسی تعریف کند. هرچند حتی اگر هم تعریف می کرد کسی نبود پیگیری کند. أصلا مگه کسی هم به یک دانش اموز تنبل در یک کلاس چهل نفری در یک مدرسه دورافتاده در یکی از محله های فقیرنشین تهران اهمیت میداد؟

 علیپور با دل بزرگش همه اتفاقات دیروز را فراموش کرده بود و باز به روی خانم معلم می خندید. خانم معلم هم میدانست همه حرصش را سر چه کسی خالی کند. می دانست علیپور امن ترین بچه کلاس برای تخلیه همه عقده ها است. همه نفرت ها. همه عصبیتها. می دانست جایش در دل علیپور امن امن است. حتی اگر به آن صورت خوار و خفیفش کند.

نمی دانم علیپور الان کجاست. یا خانم فلاحی. نمی دانم آن دختر خنده رو با همه بی خیالی ها و دل بزرگش چه زندگی دارد. نمی دانم آیا خانم فلاحی هیچ شبی یاد گریه ها و ضجه های علیپور می افتد؟ آیا أصلا به بچه های کلاس چهارم مدرسه فرزندان قرآن در سال ۶۸ فکر می کند؟ أصلا برایش مهم هست که بداند چه بر سر علیپور و همه بچه هایی که متحمل آن بدرفتاری ها  و بد اخلاقی ها بودند آمد؟

 

نویسنده: اکرم رمضانی نژاد


نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :

تصویر :

برچسب ها :