دانستنیهای سپیتام
1396/04/25 14:20

دانستنیهای سپیتام تیر 96

 

 

 

 

 

صحبت با شما:

دوستان و همراهان سپیتام سلام

اخیرا یکی از شرکت های همکار در زمینه دوربین های مداربسته که چندین سال تجربه کاری داشتند، متاسفانه فعالیت خود را متوقف کرده و دفتر خود را بستند. با توجه به کمک هایی که به من کرده بودند و همکاری هایی که با هم داشتیم جویای دلایل بسته شدن شرکتشان شدم. متاسفانه باز به همان موردی بر خوردم که همیشه  دغدغه من و امثال من بوده است.

عدم همکاری تیمی یا منم منم کردن ها و خود بزرگ بینی ها در کارهای شراکتی و پایبند نبودن به تعهدات در کارهای مشترک!

دقت کنید این دغدغه در کشور ما بسیار وجود دارد. مهمترین دلیل آن این است که به ما از کودکی کار گروهی (Team workرا آموزش نداده اند.

بلد نیستیم که چگونه در گروه ها مسئولیت قبول کنیم و تا آخر آن را به انجام برسانیم و از مزایای آن متنفع بشویم.

دلیل دیگر آن پایین بودن هوش اجتماعی (EQما ایرانیان است. درک ما از محیط و همکاران و اطرافیانمان در سطح پایینی قرار دارد و صبور نیستیم و خود را برتر و صاحب حق تر از بقیه می دانیم. بنابراین همیشه سهم کیک بیشتری را حق خود می دانیم.

همین باعث می شود که فکر کنیم حق ما را می خورند و باید برای حق مان دست و پا بزنیم. پس آرامش از بین می رود. وقتی  فکر کنیم همه در حال کلاه گذاشتن و سوء استفاده  از ما هستند کی وقت می کنیم که به مسئولیت های تیمی مان فکر کنیم؟

دلیل بعدی عدم تدوین اهداف گروه و مسئولیت ها و خواسته ها و حد ومرز همکاری افراد در گروه ها و شراکت هاست. عدم شفاف سازی باعث می شود همواره شک و شبه بوجود بیاید و ذهن انسان درگیر شبهات شود و نتواند براحتی کارهای مهم تر خود را انجام دهد. اما مکتوب کردن تمام شرایط همکاری و شراکت و امضا طرفین بسیاری از این مشکلات را برطرف می کند. به قول معروف جنگ اول به از صلح آخر!

اما متاسفانه ما ایرانی جماعت علاقه چندانی به نوشتن ندارد. همه اینها باعث می شود خوشان خوشان شراکتی را راه  انداخته و با دعوا و کینه و دلخوری از هم جدا شویم.

ای کاش آموزش و پرورش روی این مسائل بسیار مهم تمرکز کنند و برای توسعه کشور از کودکی Team work کار کردن را آموزش بدهند.

 لطفا ما را به دیگران معرفی کنید!

مقاله منتخب این ماه:

عواملی که باید درطراحی یک زیر ساخت شبکه IP/POE سیستم نظارت تصویری در نظر گرفت!

 

معرفی محصول:

 

مقاله مدیریتی:

قسمت دوم مقاله فناوری تولید عید (خلاصه ای از مقاله دکتر محسن رنانی)

 

مواد اولیه لازم برای تولید عید


چه باید کرد؟ از یک قاعده ساده باید شروع کرد. به اندازه نیاز انباشتن و به اندازه نیاز خوردن. این قاعده در مورد معده خیلی روشن است. خیلی خوردنی‌ها هست و سفره پر از انواع نعمت‌هاست. اما ما چقدر می‌خوریم؟ به اندازه‌ای که معده‌مان ظرفیت دارد به گونه‌ای که موجب درد دل و سایر مسائل گوارشی نشویم. آنان که اندکی حواسشان جمع‌تر است، به اندازه ظرفیت معده نمی‌خورند بلکه به اندازه نیاز بدنشان می‌خورند. در این صورت جوان‌ترها باید بیشتر بخورند اما پیران نیاز غذایی کمتری دارند. پس دو قاعده سرانگشتی داریم: «ظرفیت» و «نیاز». در واقع مواد اولیه لازم برای تولید عید، رعایت این دو معیار است. این را می‌توان به همه چیز تعمیم داد. هر کدام از ما «ظرفیت وجودی» محدود و به همین ترتیب نیاز معینی داریم. در کسب همه چیز باید این دو را در نظر بگیریم. البته هرچه این قاعده را رعایت کنیم، «ظرفیت وجودی»مان بیشتر رشد می‌کند. همان گونه که هیچ‌کسی نمی‌تواند بیش از تحمل معده‌اش بخورد و اگر چنین کند به مشکلات گوارشی مبتلا می‌شود، در مورد خوردنی‌های دیگر (مانند علم، ثروت، شهرت، هنر، رفیق، سفر، اتومبیل، مسکن و…) هم باید اندازه تحمل روحی و ظرفیت وجودیمان را در نظر بگیریم. اگر بیش از آن کسب کنیم یا بخوریم به انواع بیماری‌های روحی، جسمی و وجودی گرفتار می‌شویم. مگر نه آن‌که هنگام غذا خوردن نگاه نمی‌کنیم که دیگران چقدر می‌خورند تا ما از آنان بیشتر بخوریم، بلکه به ظرفیت معده یا نیاز بدنمان نگاه می‌کنیم؟ و مگر نه آن‌که اگر ما خوراک خود را براساس مقدار و نوع خوراک دیگران تنظیم کنیم یا بیماریم یا بیمار می‌شویم؟ در مورد دیگر خوردنی‌ها و دیگر «روزی»ها نیز باید چنین کنیم. پس ثروتمندی که نمی‌تواند ببیند همسایه‌اش خانه بهتری دارد و خودش را به زحمت می‌اندازد تا خانه‌اش را جوری تغییر دهد که از خانه همسایه‌اش جذاب‌تر شود، بیمار است. همان‌گونه که قدرتمندی که نمی‌تواند تقسیم قدرت با دیگران را تحمل کند یا نمی‌تواند هیچ انتقادی را بپذیرد و می‌خواهد همه تحسین‌ها به سوی او باشد، بیمار است و فروشنده‌ای که وقتی می‌بیند ویترین فروشگاه کناری از ویترین فروشگاه او جذاب‌تر است به آب و آتش می‌زند تا ویترین زیباتری تعبیه کند، او نیز بیمار است و تحصیلکرده‌ای که از رشد علمی و شهرت همگنانش پریشان می‌شود او نیز بیمار است و بعد، همه این بیماران نه تنها فرصت لذت بردن از «حال» را از دست می‌دهند، بلکه آینده‌شان را نیز ضایع می‌کنند تا از دیگران پیشی بگیرند.


بنابراین گام اول برای تولید عید در وجودمان و در محیط زندگی‌مان این است که از هر چیزی «به اندازه ظرفیت» بخوریم و «به اندازه نیاز» کسب کنیم. در این صورت دیگر قدید کردن چیزهای خوب، اولویت ما نخواهد بود بلکه استفاده کردن از آن‌ها در زمان حال و برای درک حال و برای کمک به رشد وجودیمان، مسئله خواهد بود. بگذارید مثالی بزنم. کسی به کتابفروشی می‌رود تا تعدادی کتاب نفیس برای تزیین دکوراسیون خانه‌اش بخرد. قیمت‌های گزافی می‌پردازد و کتاب‌های سنگینی می‌خرد و با مشقت به خانه می‌آورد و در دکوراسیون خود می‌چیند و هر هفته هم آن‌ها را گردگیری می‌کند. فرد دیگری هم می‌رود تا کتابی را که به آن نیاز دارد بخرد و از همان داخل کتابفروشی هم خواندن آن را آغاز می‌کند. در راه هم روی نیمکت پارک می‌نشیند و بخش زیادی از آن را می‌خواند و لذت می‌برد. وقتی هم که خواندن کتاب تمام شد آن را به رفیقی می‌دهد تا او هم بخواند. تفاوت زیستن در حال و دویدن برای انباشت کردن به همین سادگی تفاوت این دو فرد است و اگر نگاه کنیم زندگی ما آکنده از این دویدن‌ها برای انباشت کردن‌هاست و گردگیری‌ها برای پُز دادن‌هاست.


امروز در زندگی ما همه چیز از رقابت آغاز می‌شود و همه چیز به رقابت ختم می‌شود و البته این از اقتضائات جوامع مدرن است. «رقابت» جوهره اصلی اقتصادهای مدرن است. بدون رقابت توسعه جوامع متوقف می‌شود. اما یادمان باشد که آنچه در سطح کلان لازم یا خوب است الزما در سطح خرد لازم یا خوب نیست. اصطلاحا می‌گویند گاهی «رذایل فردی» موجب «حسنات جمعی»‌اند و برعکس. مثلا جامعه زندان نیاز دارد، اما نیازی نیست ما نیز در خانه‌مان اتاقی را به عنوان زندان تعبیه کنیم. یا برعکس، خوب است که ما با افراد دزد وصلت نکنیم، اما بد است که مجلس قانونی برای کل جامعه بگذارد که وصلت با دزد را ممنوع کند. چون این قانون موجب فساد بیشتر می‌شود. به همین ترتیب رقابت که یک ویژگی لازم در سطح جامعه است می‌تواند در سطح فردی، ویرانگر باشد و رذیلت تلقی شود. آری این‌گونه است. رقابت آنتروپی‌افزاست. اما در سطح کلان، چون موجب حرکت و زایندگی و خلاقیت می‌شود، نهایتا با تولید انرژی‌های جدید، آنتروپی خود را جبران می‌کند. ولی رقابت در سطح خرد و فردی، تنها آنتروپی ایجاد و ما را مستهلک می‌کند. ممکن است رقابت ما در زمینه‌ای موجب رشد جامعه شود اما بی‌گمان برای خودمان مستهلک‌کننده و آنتروپی‌افزاست.


پس گام دیگری که باید برداریم، عبور از رقابت است. یعنی اصولا بکوشیم در همه کارهایمان از لاین سبقت (خط رقابت) کنار بکشیم. ببینید در رانندگی در بزرگراه‌ها یک لاین سبقت وجود دارد. یعنی کسانی که می‌خواهند سبقت بگیرند باید در لاین سمت چپ جاده حرکت کنند. وقتی که ما وارد لاین سبقت می‌شویم دائم باید سرعت خود را با خودرو جلویی و عقبی چک کنیم. عقبی می‌خواهد سبقت بگیرد و ما برای این‌که نخواهیم از لاین سبقت خارج شویم باید دائم بر سرعت خود بیفزاییم. بعضی وقت‌ها هم رانندگان با هم لج می‌کنند و برای کم کردن روی یکدیگر هی گاز می‌دهند. پایان کار چیست؟ یا تصادف و خسارت است، یا خستگی و کوفتگی ناشی از انقباض عضلات و فشار شدید عصبی هنگام رانندگی با سرعت بالا، یا جریمه شدن توسط پلیس. نهایتا اگر هم سالم به مقصد برسند، فرصت‌های لذت بردن از مسیر سفر و دیدن مناظر زیبا و گل‌های کنار جاده و لذت بردن از پخش موسیقی و نجوای آرام با همسفری خود را از دست داده‌اند. یعنی یک سفر آکنده از آنتروپی داشته‌اند و چقدر انرژی هدر داده‌اند. داستان حرکت در «لاین سبقت» در همه زمینه‌های زندگی روزمره تکرار می‌شود: در خرید اتومبیل، خرید لباس، برگزاری جشن‌های خانوادگی، چیدمان دکوراسیون منزل، گرفتن مراسم روضه و عزاداری، برگزاری مراسم شب هفت درگذشتگان و نظایر این‌ها. نقطه آغازین برای تکثیر عید در زندگی، خروج از «لاین سبقت» در تمامی زمینه‌های زندگی است. یعنی به جای آن‌که در زندگی‌مان دائم به کیلومترشمار سرعت نگاه کنیم، به عقربه «ظرفیت» و به عقربه «نیاز» نگاه کنیم.
به گمان من در زندگی فردی، رقابت ام‌الفساد است. فرموده‌اند دروغ دریچه همه گناهان است. درست است، از نظر فقهی، دروغ دریچه گناهان است. چون نمی‌توانسته‌اند رقابت را گناه اعلام کنند. به همان دلیلی که گفتم. یعنی رقابت گرچه یک رذیلت فردی است اما یک حسنه اجتماعی است یعنی بدون آن رشد جامعه متوقف می‌شود. اما به گمان من در زندگی فردی «رقابت» ‌ام‌الفساد است. بسیاری از انسان‌ها که زندگی طبیعی و معقولی دارند معمولا نیازی به دروغ گفتن ندارند. چون زندگی بازی تکراری است یعنی ما بارها و بارها به یکدیگر برخورد می‌کنیم، به یکدیگر نیازمند می‌شویم و با یکدیگر همکاری می‌کنیم. به همین علت کم‌کم می‌آموزیم که دروغ گفتن این تعامل سازنده متقابل را از بین می‌برد. یعنی رشد مداوم در زندگی‌های امروزی مستلزم اعتماد است. پس برای منافعمان هم که شده است می‌آموزیم که دروغ نگوییم و اعتماد دیگران را جلب کنیم. اما بخش بزرگی از ما که دروغ نمی‌گوییم و آدم‌های خوبی هم هستیم، باز اسیر رقابتیم و زندگی‌مان به علت آنتروپی ناشی از رقابت، دلپذیر نیست و سطح خرسندیمان از زندگی پایین است.

درس‌های نوروز

عید نوروز یکی از فراگیر‌ترین اعیاد ملت ایران است که از نظر گستره جغرافیایی و نژادی و عمق یعنی کیفیت و دوره زمانی، خیلی گسترده است. و البته مورد تایید معصومان نیز بوده است. از تمثیل عید نوروز استفاده کنیم تا ببینیم چه رخ می‌دهد که می‌گوییم عید است؟ یا چه کنیم تا عید محقق شود؟ طبیعت که راه خودش را می‌رود و ما عید بگیریم یا نگیریم بهار می‌رسد. اما ما که آغاز بهار را عید اعلام کرده‌ایم، برای عید کردن چه کارهایی می‌کنیم؟ خب، به عید نوروز که نزدیک می‌شویم اول شروع به خانه‌تکانی می‌کنیم. لباس‌های فرسوده را دور می‌ریزیم، گرد و غبار زندگی را می‌زداییم، فرش‌ها را می‌شوییم، شیشه‌ها را پاک می‌کنیم و لوازمی را که نیازی به آن‌ها نیست و فقط جا گرفته‌اند از خانه بیرون می‌گذاریم. این‌ها همه به معنی خارج کردن آنتروپی از نظام وجودی‌مان و از محیط زندگی‌مان است. قرار شد هر چیزی که تعارض و آشوب ایجاد کند و نظم سیستم را بگیرد، آنتروپی باشد. پس زباله و لباس‌های فرسوده و اجناس مندرس و جاگیر و آلودگی در و دیوار همگی آنتروپی محسوب می‌شوند. بنابراین گام اول در رسیدن به عید نوروز، زدودن آنتروپی‌هاست. حذف آنتروپی یعنی حذف تضادها و تعارض‌ها و مزاحمت‌ها و بی‌نظمی‌ها و آشفتگی‌ها. دقت کنید این مثال‌هایی که زدیم همه‌اش مصداق آنتروپی در محیط زندگی ما بود. یعنی با این کارها زندگی بیرونی خود را آنتروپی‌زدایی می‌کنیم و تعارض‌هایش را کاهش می‌دهیم. مثلا خط‌هایی که بچه‌ها روی دیوار کشیده‌اند، زیبایی دیوار را از بین برده است و یک تضادی بین نیاز و انتظار ذهنی ما و واقعیت بیرونی پدید آورده است. پس دیوار را رنگ می‌زنیم تا هم زیبایی و هماهنگی بیرونی پدید‌ آید هم تضادی که بین ذهن ما و بیرون ایجاد شده است از بین برود. یعنی هم تضاد بیرون با بیرون و هم تضاد درون با بیرون را حل می‌کنیم. به همین ترتیب فرش‌ها را می‌شوییم، هم فرش زیباتر و تمیز‌تر می‌شود (حل تضاد یا بی‌نظمی بیرونی) هم ناخرسندی ما از این‌که فرش‌ها تمیز نیست از بین می‌رود (حل تضاد درون و بیرون). همه این‌ها یعنی آنتروپی در بیرون و درون ما در حال کاهش است. بعد لباس نو می‌پوشیم، سبزه می‌کاریم، گل می‌نشانیم و دعا می‌خوانیم. با این کارها تلاش می‌کنیم تضادها و مشکلات و ناسازی‌ها را یا از بین ببریم یا آن‌ها را برای مدتی نبینیم و فقط زیبایی‌ها را ببینیم. بعد دید و بازدیدها آغاز می‌شود. در طول سال کدورت‌هایی ایجاد شده است و در عید این کدورت‌ها که نقش آنتروپی را در وجود ما بازی می‌کند آرام آرام از بین می‌رود و دلهایمان با هم صاف می‌شود (حل تضادهای درونی). پس هم با طبیعت آشتی می‌کنیم هم با محیط زندگی و محیط فیزیکی اطرافمان هماهنگ‌تر می‌شویم و محیط برایمان دلپذیرتر می‌شود و هم با انسان‌هایی که با آن‌ها سروکار داریم یگانه‌تر می‌شویم. یعنی عید تلاشی است برای آنتروپی‌زدایی، برای ایجاد سازگاری و تسهیل ارتباطها و تعامل‌ها و در یک کلام تلاشی است برای دلپذیر ساختن زندگی. کوتاه سخن این‌که عید یعنی آشتی با زمین و زمان، با درون و بیرون و با خود و دیگران.


بنابراین تمام کاری که برای تولید عید باید کرد همین است. یعنی اول باید آنتروپی‌زدایی کنیم و سپس در درون خودمان، در بیرون خودمان و بین درون و بیرون، هماهنگی، هارمونی و آشتی برقرار کنیم. اگر بتوانیم همین کاری که در عید نوروز برای زندگی بیرونی و درونی‌مان می‌کنیم، این را در وجودمان به صورت یک نیاز و سپس یک عادت درآوریم، در این صورت کل زندگی‌مان به سوی عید حرکت می‌کند. یعنی نه تنها سالی یک‌بار بلکه در تمام لحظه‌های زندگی، کارمان و روشمان زدودن آنتروپی‌ها و دفع آن از وجودمان و ایجاد یک سازگاری و آشتی بیرونی و درونی باشد، آنگاه تمام لحظه‌هایی که این‌گونه صرف می‌شود عید خواهد بود و همان احساس عید را به ما خواهد داد. کسی تمام عمرش عید است که در هر لحظه‌اش نسبت به لحظه قبل بخشی از آنتروپی‌اش کاهش یابد. اگر این روند ادامه یابد، انسان به جایی می‌رسد که هیچ تضادی با هیچ‌کس و هیچ‌چیز نخواهد داشت.


عیسی مسیح سلام الله علیه، صلح کل بود. می‌گویند بر صلیب برای دشمنانش دعا می‌کرد. می‌گفت خدایا اینان آنچه می‌کنند از روی نادانی است پس آنان را ببخش. پیامبر اکرم (ص) اگر می‌جنگیده است نه برای نفرت از دشمنانش بوده است بلکه از روی رحمت و برای هدایت آنان بوده است. بنابراین تلاش‌ها و سختی‌ها و حتی جنگ‌ها در وجودشان آنتروپی ایجاد نمی‌کرده است گرچه ممکن است در بیرون مقداری به زحمت می‌افتاده‌اند.


در مورد مرحوم علامه طباطبایی نقل می‌کنند که حتی اجازه نمی‌داده است که در منزلش مورچه‌ها را بکشند. یعنی با مورچه هم رفیق است با مورچه‌ها هم در صلح است. صلح کل این نیست که تنها با پدر و مادر و دوستان در صلح باشیم، بلکه آن است که با دشمنان هم در صلح باشیم. یعنی بدخواه دشمنمان هم نباشیم. حتی وقتی با دشمن می‌جنگیم نه برای آن است که چون بدخواه‌اش هستیم می‌خواهیم نابودش کنیم، بلکه با او می‌جنگیم چون او عامل افزایش آنتروپی در خودش، در ما و در محیط شده است. پس فقط تا جایی حق داریم با او بجنگیم که قدرت تولید آنتروپی را از او بگیریم.

عید یعنی تولید لحظه حقیقی

پیش از این درباره لحظه‌های حقیقی صحبت کردیم. گفتیم لحظه‌هایی هستند که ما نه تنها در آن لحظه‌ها لذت می‌بریم بلکه هرگاه یاد آن لحظه‌ها می‌افتیم باز لذت می‌بریم. گفتیم لحظه‌هایی هستند که دیر فراموش می‌شوند و به میزانی که حقیقی‌تر باشند بیشتر در یاد می‌مانند. گاهی انسان احساس یک لحظه خاص را تا پایان عمر به یاد دارد. اکنون می‌افزاییم که به میزانی که لحظه‌ها حقیقی می‌شوند طولشان زیاد می‌شود. یعنی لحظه‌ها یک اندازه نیستند، همه ثانیه‌ها برابر نیستند. گاهی ممکن است در یک لحظه تجربه‌های عجیبی را کسب کنیم و گاهی نیز ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها می‌گذرد اما هیچ تجربه خاصی به دست نمی‌آوریم. دیده‌اید گاهی یک نفر که مصیبتی می‌بیند، بعد از گذشت چند ماه احساس می‌کنیم چند سال پیر شده است؟ زیرا او در این روزها لحظه‌های حقیقی زیادی داشته است، اما این لحظه‌های حقیقی از نوع غم‌افزا و جانگداز بوده است، به همین علت اثر لحظه‌های این دوره برایش برابر اثر روزها و ماه‌های عادی بوده است. پس زمانی که لحظه‌ها حقیقی می‌شوند طولشان برای ما زیاد‌تر می‌شود. وقتی بیمارمان را به اتاق عمل می‌برند ما ممکن است یک ساعت در پشت در اتاق عمل منتظر بمانیم ولی این یک ساعت برای ما به اندازه چند ساعت یا چند روز طول می‌کشد. هرفرد در زندگی‌اش لحظه‌های حقیقی زیادی دارد. یکی از کارهایی که می‌توان کرد تا در زندگی‌مان عید بیشتری تولید شود این است که تعداد لحظه‌های حقیقی را زیاد‌تر کنیم. در این صورت هم کیفیت لحظه هامان بالا می‌رود و هم طول آن‌ها بیشتر می‌شود. در زندگی هرکسی تعدادی لحظه حقیقی چشمک می‌زند. اگر این نقطه‌های چشمک‌زن تکثیر شود به تدریج یک خط نورانی تشکیل می‌شود و ما همه زندگی‌مان حقیقی می‌شود که البته رسیدن به چنین وضعیتی دشوار و نادر است اما می‌توان به سوی آن حرکت کرد.


اولین شرط تولید لحظه حقیقی آن است که من در آن لحظه جای دیگری نباشم یعنی همان‌جا باشم که هستم و متوجه باشم که اکنون در لحظه‌ای حضور دارم و باید آن را درک کنم. نه این‌که در لحظه‌ای حضور داشته باشم اما تمام هوش و حواسم پیش دیگران باشد، در گذشته باشد یا نگران آینده باشد، مشغول مقایسه خودم با دیگران باشد و نظایر این‌ها. امروزه یکی از روش‌هایی که خیلی روی آن تاکید می‌شود، مدیتیشن است.


مدیتیشن گرچه به لحاظ لغوی «تمرکز فکری» یا مراقبه ترجمه می‌شود، اما منظور ایجاد حالت بی‌ذهنی است، یعنی دستیابی به نوعی آگاهی خالص. در حالت عادی، ذهن ما آکنده از اطلاعات بی‌ارزش و آگاهی‌هایی از جنس زباله است. در این حالت ذهن از دریچه این زباله‌ها به عالم می‌نگرد. درست مانند آینه‌ای که با غبار پوشیده شده باشد. ذهن همواره پر است از آمد و شد افکار، آرزوها، احساسات، خاطره‌ها، هیجان‌ها و دلواپسی‌ها. ذهن یک دیگ جوشانی از اطلاعات ناهمگون و پریشان است. آنگاه مدیتیشن به ما و به قلب ما می‌آموزد که در خودش حضور داشته باشد و خودش را از محیط اطراف فارغ کند و با خودش خلوت کند و لحظه‌هایی که می‌گذرد را درک کند. مدیتیشن تمرینی است برای تولید لحظه‌های حقیقی.
در مذاهب ابراهیمی نقش مدیتیشن را عبادات انجام می‌دهند. برای نمونه، کارکرد نماز در زندگی یک مسلمان دقیقا تولید لحظه‌های حقیقی است. اَذان از ریشه اِذن می‌آید یعنی اجازه دادن. به ما اجازه داده می‌شود تا با سایر نیروهای خلقت هماهنگ شویم و از آن نیروها استفاده کنیم تا لحظه‌های حقیقی تولید کنیم. وقتی می‌گویند نماز بخوان، در واقع می‌گویند از هیاهوی پرآنتروپی جریان روزمره زندگی کناره بگیر، در کناری بنشین و چند دقیقه‌ای با خودت خلوت کن. ببین به چه سویی‌داری می‌روی و چرا می‌روی؟ برو ولی بدان به چه سویی؟ بدو ولی بدان برای چه؟ گاهی برخی از جوانان می‌پرسند که خدا چرا به ما گفته نماز بخوان؟ مگر خدا نیازمند عبادات ماست؟ نه او نیاز ندارد. مانند معلمی که به بچه‌ها مشق شب می‌دهد. معلم به مشق شب بچه‌ها نیازی ندارد. با مشق بچه‌ها چیزی بر دانش معلم افزوده نمی‌شود. اما می‌گوید بنویسید و برای آنان که می‌نویسند جایزه و برای آنان که نمی‌نویسند جریمه تعیین می‌کند تا هرکس انگیزه‌ای برای مشق نوشتن داشته باشد. اما بعد از مدتی که بچه‌ها نوشتن را آموختند، دیگر معلم نمی‌گوید بنویسید، بلکه خودشان می‌نویسند. و بعد برخی از آن بچه‌ها خودشان نویسنده می‌شوند به گونه‌ای که دیگر نمی‌توانند ننویسند و گاهی هرچه به آن‌ها می‌گویند ننویسید، باز می‌نویسند. حتی گاهی کار به جایی می‌رسد که یک نویسنده آنقدر می‌نویسد که او را دستگیر و زندانی می‌کنند. پس در آغاز کار همه دانش‌آموزان باید در یک نظمی قرار گیرند و به قواعدی تن دهند. دیر به مدرسه نیایند، غیبت نکنند، مشق بنویسند و نظایر این‌ها. با این کارها بچه‌ها آرام آرام وارد فضای آموختن، خواندن و نوشتن می‌شوند. قصد اصلی معلم باسواد شدن بچه‌هاست. قصدش تنبیه آن‌ها نیست. در مورد احکام دینی و عبادات واجب نیز چنین فلسفه‌ای وجود دارد و البته همان‌گونه که معلم نباید کاری کند که دانش‌آموز کلا مدرسه را ترک کند، کسانی که می‌خواهند مردم را به دینداری تشویق کنند باید مراقب باشند که با اعمال و رفتارشان و با نوع دعوت و برخوردشان کلا باعث فرار مردم از دین نشوند. روش‌ها نباید ناقض اهداف باشد.
در هر صورت در مورد عبادات مذهبی هم چنین فلسفه‌ای وجود دارد. ما سرگردانیم و نیاز به الگویی و نقشه‌ای برای حرکت داریم. در هیاهوها و رقابت‌ها پریشانیم و چون ما هنوز کودکیم .گرایش به عبادات هم مانند تحصیل است، اگر روش معلم درست باشد، بعد از مدتی که بچه‌ها نوشتن را یاد گرفتند کم‌کم با معلم رفیق می‌شوند و تا آخر عمر او را دوست می‌دارند و با او دوست می‌مانند. این ارتباط از کجا شروع شده است؟ از همان نمره دادن‌ها و تشویق و تنبیه‌ها. اما هدف معلم از اول این نبوده که به بچه‌ها نمره بدهد و کسی را مردود نکند. هدفش آموزش بوده است و معلم هنرمند آن است که کم‌کم با دانش‌آموزانش رفیق می‌شود و از آن پس بچه‌ها نه به دلیل نمره یا ترس از او بلکه به علت این‌که او را دوست دارند، درس می‌خوانند.
کارکرد عبادات هم این است که ما چون هنوز به لحاظ وجودی بازیگوش هستیم باید یاد بگیریم گاهی گوشه‌ای بنشینیم و با خود خلوت کنیم و نگاهی به مسیر خود و اهداف خود بیندازیم. یعنی لحظه‌های حقیقی تولید کنیم، خود را پیدا کنیم، از خود سوال کنیم و خودمان را دریابیم. آنگاه فرد کم‌کم به جایی می‌رسد که آنقدر با محبوب رفیق می‌شود که لحظه‌شماری می‌کند تا وقت نماز بشود و لحظه حقیقی دیگری را درک کند. پس اگر مراقب باشیم و هدف اصلی عبادات را دریابیم، می‌توانیم از عبادات هم برای رسیدن به لحظه‌های حقیقی کمک بگیریم و البته مومن کم‌کم به سویی می‌رود که هم عبادتش لحظه حقیقی می‌شود و هم لحظه حقیقی‌اش عبادت می‌شود. این‌جاست که می‌گویند نَفَس مومن در ماه مبارک رمضان عبادت محسوب می‌شود. چون قرار بوده است که مومن در ماه رمضان تمرین کند که به لحظه‌های حقیقی برسد. در واقع وقتی انسان با ایمان متوجه مسیرش و متذکر ماموریتش در خلقت باشد، لحظه‌های حقیقی‌ای که خواهد داشت عبادت است و عباداتش لحظه حقیقی است. یعنی دیگر تفکیکی بین زندگی و لحظه حقیقی و عبادت نخواهد بود.


جمع‌بندی کنم:

هدف این بود که بگوییم چگونه عیدهای بیشتری در زندگی داشته باشیم. و عید را ورود به فرآیندی دانستیم که باعث می‌شود آنتروپی‌های درونی و بیرونی ما کاهش یابد تا سرانجام به لحظه‌ها و روزها و ماه‌ها و سال‌های حقیقی برسیم. برای این کار گفتیم که اولین گام یا شرط لازم، خروج از مسیر رقابت است. پس از آن‌که زندگی‌مان را از معرض رقابت خارج کردیم، باید آنتروپی‌های بیرونی و درونی را از وجودمان و محیطمان حذف کنیم. سپس نوبت آشتی با خود و دوستی با همه اجزای عالم می‌رسد و این آغازی است برای تولید لحظه‌های حقیقی. هرچه تعداد لحظه‌های حقیقی در عمرمان بیشتر شود طول کیفی عمرمان بیشتر است. از ابن سینا نقل شده که گفته است برای من عرض زندگی مهم است نه طول زندگی. گاهی یک روز می‌تواند پهنای یک عمر را داشته باشد، گاهی هم کسی ۸۰سال عمر می‌کند ولی یک روز عمر نکرده است.
در سوره قدر هم خدا می‌فرماید شب قدر از‌هزار ماه بهتر است. در واقع شب قدر شبی است که تمام لحظه‌هایش حقیقی است. در آن شب زمانْ «کِش» می‌آید، یعنی تجربه‌ای که فرد در آن یک شب دارد به اندازه ‌هزار ماه زندگی عادی است. و ‌هزار ماه تقریبا ۸۳سال است. یعنی اثر لحظه‌های حقیقی شب قدر به اندازه یک عمر عادی است. درواقع شب قدر یک «شب حقیقی» است و لحظه حقیقی داشتن یعنی «لحظه قدر» داشتن. البته شب قدر هرکسی متفاوت است. بستگی به این دارد که فرد کی به بلوغ وجودی می‌رسد. اما هر گاه کسی به شب قدر خویش برسد یعنی به نقطه‌ای رسیده که اندازه خودش دستش می‌آید. به خود حقیقی‌اش می‌رسد و قدر خود را می‌شناسد و برای همیشه با خودش آشتی می‌کند. می‌فهمد کیست و در کجای خلقت ایستاده است. این جا نقطه رسیدن «عید حقیقی» و زندگی حقیقی است. پس برای رسیدن به عید حقیقی از زدودن زباله‌های زندگی و آنتروپی‌های وجودی آغاز می‌کنیم، از خط رقابت خارج می‌شویم با خود و با عالم آشتی می‌کنیم و به سمت تولید لحظه‌های حقیقی می‌رویم. اما طبیعی است که روش تولید لحظه‌های حقیقی برای افراد مختلف متفاوت است. هرکسی اعتقادی، فکری، دینی، فرصت‌هایی و امکاناتی دارد که از آن دیگران متفاوت است. به همین علت نحوه رسیدن به لحظه حقیقی نیز متفاوت است. یکی با مطالعه آغاز می‌کند، یکی با مدیتیشن آغاز می‌کند، یکی با روانشناسی آغاز می‌کند، یکی با دین آغاز می‌کند، یکی با عرفان آغاز می‌کند. طبیعی است که نمی‌شود برای همه نسخه واحدی پیچید. بیماری‌ها و تندرستی‌ها، توانایی‌ها و نیازهای ما متفاوت است. یعنی «منطق موقعیت» ما متفاوت است و طبیعی است که روش‌های افراد متفاوت خواهد بود. هرکسی باید روش ویژه خود را بیابد. اما یک شرط اصلی وجود دارد. برای آن‌که با روش‌های مختلف به یک نقطه یعنی به لحظه‌های حقیقی و زندگی حقیقی برسیم، باید این شرط اصلی را رعایت کنیم. و آن «صدق» است. یعنی با هر روشی و از هر نقطه‌ای که جست و جو برای یافتن لحظه‌های حقیقی را آغاز کنیم، باید در تمام مراحل و در تمام مسیر، از تابلوی راهنمای «صدق» تبعیت کنیم. بدون شرط «صدق» هیچ‌کس لحظه‌های حقیقی را درک نخواهد کرد.


یعنی آن‌که عرفان می‌خواند و عرفان درس می‌دهد هم اگر این شرط را رعایت نکند، به هیچ حقیقتی راه نخواهد برد. اگر عرفان بخواند تا اهل معرفتش بدانند، اگر حدیث بیاموزد تا بر منبر افاضه کند و فخر بفروشد، اگر فقه بخواند تا محل رجوع خلایق شود، اگر فلسفه بخواند تا پوزه رقیبان را در مناظره به خاک بمالد، اگر شعر از بر کند تا در درج سخن، درفشانی کند و حیرانی بیافریند، این‌ها همه رفتن بی‌سرمایه صدق و راهزن رسیدن به لحظه‌های حقیقی است. اما آن‌که با صدق ریاضی می‌خواند، با صدق اقتصاد می‌آموزد و با صدق موسیقی می‌نوازد بیشتر محتمل است که به لحظه‌های حقیقی دست یابد و شب قدر عمر خویش را درک کند. و صدق یعنی این‌که تصمیم ما و عمل ما با ملاحظات منفعتی و باز برای رقابت نباشد. مانند کسی که تشنه است. برخورد تشنه با آب چیست؟ برخورد تشنه با آب این است که عاشق آب است، اصلا نگاه نمی‌کند ببیند کسی تشویقش می‌کند که به دنبال آب برود یا نه؟ اگر آب بخورد برایش هورا می‌کشند؟ به او جایزه می‌دهند؟ نه، او بدون این ملاحظات دنبال صدای آب می‌رود و در پی نسیم آب می‌دود تا آب را بیابد و جگرش را تازه کند. صدق یعنی برخوردی مانند فرد تشنه داشتن. فردی که صادقانه در پی لحظه‌های حقیقی است، حساب و کتاب منفعتی نمی‌کند، به تشویق و تنبیه مردمان نمی‌نگرد، از بند گذشته و آینده رهاست. تنها و تنها در لحظه جاری زیست می‌کند و قلبش برای یافتن خودش می‌تپد و نگران است که خودش را از او ندزدند. پس به همان اندازه که از دیگران بدمان می‌آید، به همان اندازه که کینه در دل داریم، به همان اندازه که از موفقیت دیگران ناخرسند می‌شویم، به همان اندازه که نگران قضاوت مردم در مورد خودمانیم، به همان اندازه که ریا می‌ورزیم، به همان اندازه که فریبکاری می‌کنیم، به همان اندازه که از رنج دیگران خرسند می‌شویم و به همان اندازه که حاضریم برای جلب نفعی به سود خویش حق دیگری را ضایع کنیم، از صدق دور شده‌ایم و بنابراین با لحظه‌های حقیقی فاصله گرفته‌ایم. پس هم او که تنها به خاطر جلب منفعتی و کسب معیشتی تبلیغ دین می‌کند، راه را بر خویش می‌بندد و به لحظه‌های حقیقی دست نمی‌یابد و هم او که به خاطر نفرتی که نسبت به مبلغان منفعت جوی دین دارد، اصل دین را نفی می‌کند نمی‌تواند به لحظه‌های حقیقی دست یابد چراکه سائقه اولی کسب منفعت و انگیزه دومی ارضای نفرت بوده است و هیچ‌کدام با صدق آغاز نکرده‌اند. و به همین علت است که امروز در جامعه ما روز به روز توفیق مردم برای رسیدن به لحظه‌های حقیقی، کمتر می‌شود. چون عمده مردم دو دسته شده‌اند، یک دسته به خاطر منفعتی که دارند شدیدا از گروهی حمایت می‌کنند و گاهی در این حمایت خود حاضر به انجام هر عملی- حتی غیرقانونی و غیرشرعی- هستند؛ دسته دیگر نیز به علت نفرتی که از گروه دیگر دارند، می‌کوشند تا هر خباثتی را به آنان نسبت دهند. هیچ‌کدام از این روش‌ها صادقانه نیستند بنابراین اندکند کسانی که با صدق آغاز کرده‌اند و می‌توانند به لحظه‌های حقیقی دست یابد. عید بیرونی یک نماد است برای این‌که ما به یاد بیاوریم که باید در درونمان هم عید بگیریم. اگر کسی توانست در درونش عید کند، آنگاه مانند درختی می‌شود که درونش پراز شکوفه است، همین که بهار و هوا مساعد شود، شکوفه‌های درونش به بیرون سرریز می‌شود و بیرون را نیز عید می‌کند. سرمای ناشی از رقابت‌ها، زیاده‌خواهی‌ها، دغدغه‌ها و نگرانی‌ها، تن درخت وجود ما را خشکانده است. باید این سرماها را از وجودمان دور کنیم تا درونمان بیدار شود و جوانه‌ها در درونمان شکل بگیرند و آنگاه با یک نسیم بهاری جوانه‌های وجودمان به صورت شکوفه بیرون بریزد و محیطمان نیز بهاری شود. اگر نسیم عید حقیقی بر وجود هرکسی بتابد یکپارچه شکوفه می‌شود. درختی که شکوفه می‌زند اصلا نیازی به تبلیغ ندارد. نیازی ندارد به دیگران بگوید بیایید من شکوفه کرده‌ام و به من ایمان بیاورید و مرا دوست داشته باشید. شکوفه خودش جاذب است. رایحه شکوفه‌ها همه را جذب می‌کند. آدمی که از وجوش شکوفه می‌ریزد در بیرون نیازی به تبلیغ ندارد خود شکوفه‌ها برای او تبلیغ است. پیامبر اکرم (ص) در واقع درختی بود که از درون شکوفه کرده بود. همین که زمانش رسید، شکوفه‌هایش بیرون ریخت و خلقی را شیدای خود کرد. پیامبر پیش از آن‌که مبعوث شود، در درونش عید گرفته بود. او جشن پیامبری‌اش را پیش از بعثت، در درون خود برپا کرده بود.

 

پایان

نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :

تصویر :

برچسب ها :